خداوند : «بنده ی من مرا پیروی کن تا همچون خویشت سازم» ….
انسان را خدا بر گونه ی خویش آفرید….
و اکنون بر فراز مناره ی معبد خویش که از قلب تاریخ بشری سر کشیده است به تماشا می نگرم و به اعجاب می شنوم که به زبان کفر و دین ، دین و شرک , مادیت و معنویت ، فلسفه و حکمت ، قدیم و جدید ، شرق و غرب ، عقل و اشراق ، علم ادب ، مذهب و هنر ، رونشناسی و عرفان ، همه این ایه را تفسیر می کنند .
تناقض ها شما را از دیدن و فهمیدن شباهت ها باز ندارد و اکنون همین روح است که در انسان جدید عصیان کرده است.
خواهید گفت آن عصیان کجا و این کجا؟ این را می دانم دیدن اختلاف این عصیان ها که تنها پلک های گشوده می می خواهد ، در زیر این کثرت صورت ، وحدت جوهر را می خواهم نشان دهم . طغیان علی و طغیان کامو!
دو زندانی مجردی که از تاریکی و تنگنا بستوه آمده اند ، آهنگ فرار دارند . یکی به آنجا دیگری به «هر جا که اینجا نیست».
بودا زندگی را رنج ، علی دنیا را پلید ، سارتر طبیعت را بی معنی و بکت انتظار را پوچ و کامو…..* عبث یا فته اند . همه شان به روی یک قله رسیده اند و از انجا این جهان و حیات را می نگرند . هر چند فاصله شان به دوری کفر و دین .
«در انچه هست» همگی پیروان یک امتند .
امتی که در خاکستان اندک و زشت و بی احساس غریب می یابند . امتی که آنچه هست را بیانه ، اندک و زشت می یابند و در «آنچه باید باشد» نیز پیروان یک مذهبند که اصولش سه تاست :
حقیقت و خوبی و زیبایی
پس میبینید که چه پیوند های مشترکی با هم دارند ؟ پس اختلافشان در چیست؟ تنها در این «آنچه باید باشد » هست؟ یا نیست؟
***
در کنار این پنجره ایستاده ام و چشم های اشک الود و مشتاقم را به لب های کبود مشرق دوخته ام و ساقه ی نازک صبح را می نگرم که دمادم در برابر چشمان آرزومند و بیتابم می روید و دلم همچون پرنده ای که آوای آشنایش را می شنود ، بیقرار خود را به قفس می زند و من به دو دست قفسش را می فشرم تا نگهش دارم.
عاشقی رنگ سمند اوست
و دعا دست نیاز به سوی او است ،
آسمان پرتوی از سردر اوست
مخمل ابر، گل پیکر اوست
ساقه ی صبح ،بر و بالایش
زندگی، رایحه ی پیرهنش
آرزو، طرحی از اندامش
مرده، نقشی ست ز پیغامش
زندگی، رایحه ی پیرهنش
جان من ،تشنه ی نوش دهنش
هبوط دکتر علی شریعتی
پ.ن دلم خیلی گرفته تو این دنیا نمیتونم نفس بکشم هواش الودست ادماش الودن .خیلی خسته ام